رضا قليخان هدايت
799
مجمع الفصحاء ( فارسي )
دارم خركى كه گاهوبيگاه * در خوردن كاه و جو صبور است در گرسنگى همىكند شكر * صد شكر كه اين خرك شكور است و له آن قصر بيست پايهء هشتاد قبه چيست * كاندر ميان او شده سى خانه مضمر است سقفش به نقشهاى محلى منقش است * سطحش به شمعهاى زرآگين منور است تأسيس او ز هرچه تصور كنى برى است * نه خشت و نه گل و نه رخام و نه مرمر است قلبش توان شناخت ز داغ رخ قمر * شكلش همى به صورت كشتى مصور است اين عقدهء شگرف كه بر رشته زد شهاب * هركس گشايد از عقلا جمله برتر است كردم از عاقلى سؤال كه كيست * آنكه پيوسته ملحديش فن است گفت موصوف هر صفات قبيح * صالح شوم . . . فراخ زن است زن حاجى محمد آنكه . . . اش * گنده و سر فراخ چون چاه است جز منار اندرو نمىبايد * اى دريغا منار كوتاه است سگى را نوشتم خر اندر هجا * كه اين نكته پنداشتم قدح اوست خر از روى تندى برآشفت و گفت * كه اين قطعه هجو من و مدح اوست . . . . . . صالح زن جلب * ز جلباب عصمت برون رفته است ز . . . اش گشته دروازهيى * بدانسان كه صالح درون رفته است چنان دان كه غولى به غارى خزيد * تعجب مكن ز اينكه چون رفته است عجب اينكه خود نيز در حيرت است * كه از راه . . . يا ز . . . رفته است فى المطايبه يكى از نوخطان وقت سحر دوش * كه با وى بود لطف و مردمى جفت به بالين من آمد از سر مهر * مرا بيدار كرد و خويشتن خفت پسر ميرزا ضياء الدّين * بوستان زر پدر بفروخت قلب وجهش رواست كاو بىوجه * به زر قلب قلب زر بفروخت