رضا قليخان هدايت
794
مجمع الفصحاء ( فارسي )
هم به اميد قبول بندگيش را برد * قابلهء روزگار ناف بنات و بنين و له ايضا برجها ديدم درج اندر درج چوم موج بحر * صفحهها ديدم صور اندر صور چون نقش چين گه به تقسيم درج بستى يقين پاى گمان * گه به تركيب صور بستى گمان نقش يقين نه در آن قسمت فتورى در تصاريف زمان * نه در آن صورت قصورى از تحاويل سنين اختران چون گوهر و گردون به كردار صدف * آسمان چون جنت و انجم بهسان حورعين گه شدى از مكحل شب چشم جوزا سرمهكش * گه شدى از خرمن مه دست عذرا خوشهچين ماه را از گوشهيى تير كمين اندر كمان * تير را از جانبى خيل كمان اندر كمين و له ايضا به ياد بزم تو ناهيد را به كف بربط * به كين خصم تو بهرام را به بر جوشن ز رشك دست تو پرچين شده رخ دريا * ز تاب جود تو خونين شده دل معدن سپاه عزم تو را عز و جاه قلب و جناح * سراى بزم تو را مهر و ماه طشت و لگن خراج مصر نسنجد كفت به يك سنجد * گزيت روم نيرزد برت به يك ارزن و له پير فلك بين طفلسان اشكش به سيما ريخته * پستان صبحش در دهان شير مصفا ريخته طاوس روز از راه كين بر زاغ شب كرده كمين * وز پنجهء خور بر زمين خونش به هرجا ريخته در بركهء مشرق سحر فوارهء سيمين نگر * زو قطرهها بين چو گهر بر سقف مينا ريخته دست شب از كنج غسق بركرده اين سيمين طبق * بر نطع زنگار از شفق ياقوت حمرا ريخته