رضا قليخان هدايت
9
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا اهل گيتى سه فرقه بيش نىاند * چون طعامند و همچو داروى و درد فرقهاى چون طعام درخوردند * كه از آنان گزير نتوان كرد باز جمعى چو داروى كارند * كه بدان گهگه است حاجت مرد جمع ديگر چو درد با ضررند * تا توانى به گرد درد مگرد در مذمت زن گرفتن شادى هركه كدخداى شود * چند روزى چو عهد گل باشد زان سه پس آن عزيز آزاده * بندهوش در مضيق ذل باشد نتواند بههيچروى گريخت * گرچه دانندهء سبل باشد ز آنكه بر پاى و گردنش دايم * از زر مهر بند و غل باشد و له بر آن گروه بخندد خرد كه بر بدنى * كه روح دامن ازو دركشيد مىگريند همه مسافر و آنگه ز جهل خويش مقيم * بر آنكه پيش به منزل رسيد مىگريند * * * اول نظرم كآمد بر . . . * گفتم كه ازو هرگز يك موى كجا رويد چون . . . دميد از وى گفتم كه چه شد گفتا * هرجا كه رود آبى ناچار گيا رويد و له فى الرمد مرا دو يار جهانديده و دو همزادند * كه يكزمان نتوانم گريز از ايشان كرد دو طفل كز پى ايشان به لطف دايهء طبع * دو مهد كرد ز جزع و به نازشان پرورد دو توأمند كه هرگز به يكدگر نرسند * به خانه كرده وطن هريكى مجرد و فرد دو نرگسند تر و تازه وقت صحت نفس * شوند گاه مرض هر دو چون شكفته دو ورد ز خانه پاى برون نانهاده مىپويند * به گرد جملهء آفاق بىمشقت و درد