رضا قليخان هدايت
88
مجمع الفصحاء ( فارسي )
شوخى دل و دين برده به غارت ز فدايى * اين طرفه كه مىدانم و گفتن نتوانم رباعيات از دار بقا فتاده در دار عذاب * آدم ز پى گندم و من بهر شراب مرغان بهشتيم عجب نيست اگر * او از پى دانه رفت و من از پى آب * * * گر چشم گشايم به جمال تو خوش است * ور ديده ببندم به خيال تو خوش است هيچ از تو بجز فراق تو ناخوش نيست * آن نيز به اميد وصال تو خوش است * * * خواهم كه چو پيراهن گلفرسايت * در جامهء جان كشم قد رعنايت گه بوسه زنم چو آستين بر دستت * گه سر بنهم چو دامن اندر پايت * * * خلقم اگر آشناى خود مىخواهند * يك سرسپر بلاى خود مىخواهند خود را ز براى ما نمىخواهد كس * ما را همه از براى خود مىخواهند * * * عاشق من و ديوانه من و شيدا من * شهره من و افسانه من و رسوا من كافر من و بتپرست من و ترسا من * اينها من و صدبار بتر زينها من * * * باز آى كه با سوز و گدازم بينى * بيدارى شبهاى درازم بينى نى نى غلطم كه خود فراق تو مرا * كى زنده گذارد كه تو بازم بينى 471 قاسم الانوار تبريزى و هو سيد معين الدّين على از شيخ خود قاسم الانوار لقب يافت و تخلص كرد و مريد شيخ