رضا قليخان هدايت

78

مجمع الفصحاء ( فارسي )

پرستاران خواب‌آلود مخمور * پريشان زو گهى نزديك و گه دور چنين رفتند تا نزديك باغى * هنوز آگه نه از عطرش دماغى نشاند آنجا كنيزان قصب‌پوش * ترش‌رو كرده چندين چشمهء نوش بگفت اينجا حرمگاه است نى باغ * نه اينجا بار طاوس است و نى زاغ اگر خود آيد اين دروازه بسته است * بگوييدش كليد در شكسته است گر آيد نامه‌آور مرغى از شاه * نيايد تا غضب برخيزد از راه و گر از بيستون پيغامى آيد * نشيند تا اجابت را گشايد چو لعلش سير شد از درفشانى * روان شد همچو آب زندگانى روش داد آن‌چنان سرو روان را * كه از رشك زمين كشت آسمان را صنم مىرفت و گلهاى بهارى * ز مرغان چمن در شرمسارى فضولى از كنيزان غلطساز * گشاد آن در كه محكم‌تر كند باز به ناگه فيلسوفى نامه در دست * ز طراران شاه از در درون جست كنيزان سيه‌بخت اندرين كار * همه حيرت‌زده چون نقش ديوار نفسها سرد و بر لبها سرانگشت * جبينها زرد و بر ديوارها پشت هم آخر شد يكى زانان خرامان * به دستى جان به دستى طرف دامان بديد از دور شمشاد گل‌اندام * كه مىآيد كنيزى نابهنگام به لعلش خنده گفت از آمدن پرس * دلش گفتا من آگاهم ز من پرس ضميرش در صد انديشه مىسفت * به يك‌تن سر همىجنباند و مىگفت به شاه اين شوخ چشمان را سرى هست * و گر با شاه نه با ديگرى هست در جواب نامهء خسرو نگاشته و گرنه هرك را دل باشد و هوش * نگردد آن سفارشها فراموش مزن طعنم كه رفتى پيش فرهاد * كه دارم از صفاهان و شكر ياد نرفتم تا ز طعن آشفته باشم * و گر گويى كه رفتم رفته باشم نه شه كاذب نه شيرين بيستون رو * خدا داند كه بست اين تهمت از نو