رضا قليخان هدايت
76
مجمع الفصحاء ( فارسي )
مرا به روز قيامت غمى كه هست اين است * كه روى مردم عالم دوباره بايد ديد * * * در هيچ پرده نيست كه نبود نواى تو * عالم پر است از تو و خالى است جاى تو * * * دلربايانه دگر بر سر ناز آمدهاى * از دل من چه بهجا مانده كه باز آمدهاى * * * به حوالى دو چشمش حشم بلا نشسته * چو قبيله گرد ليلى همه جابهجا نشسته 464 طرزى افشار مردى ظريف خوشطبع عاشقپيشه صافىانديشه و از شعراى زمان صفويه بوده است اختراعى از طرز سخنگويى كرده اين شيوه هم طرزى است . از اوست : در ديدهء من اى كه بهى از ثقلينا * پر كردهام از مهر تو جيب بغلينا بادام و عسل قيمت از آن يافت كه هستند * چشمان تو بادام و لبانت عسلينا گر دست تو در گردن اغيار بطوقد * داريم ز رجلين تو نعم البدلينا شب با تو كشم بادهء گلرنگ و نخوفم * از محتسب و قاضى و دزد و دغلينا و له آن زلف كه هست چون كمندا * اى كاش به حلقم افكنندا اين مغبچگان به عشوه ترسم * از كعبه به ديرم آورندا ديدم به قلمرو سرينش * كوهى كه به موى مىكشندا طرزى به جنون از مجانين * آهوچشمان نمىرمندا