رضا قليخان هدايت

48

مجمع الفصحاء ( فارسي )

از زاد المسافرين اوست آنجا كه حريم بىنيازى است * انديشهء ما خيال‌بازى است قومى كه ز حمله بيش ديدند * در آينه عكس خويش ديدند در آينه ديده‌اى هوا را * گويى كه شناختم خدا را زنهار به حجت قياسى * غره نشوى به حق‌شناسى تحقيق تو چيست بىتو بودن * زين بيش نمىتوان سرودن در راه تو اى غريب دلتنگ * بيرون ز تو نيست هيچ فرسنگ بيگانه ز آشنايى ماست * پيوستن او جدايى ماست كس را به حقيقتش گذر نيست * وز رفتن و آمدن خبر نيست عمرى سر و پا برهنه رفتى * اما قدمى به ره نرفتى چندين تك‌وپوى تو دو گام است * بردار قدم كه ره تمام است اول ز تو رفتن است و ديدن * آخر همه بردن و رسيدن فانى شو اگر لقات بايد * بگذر ز خود ار خدات بايد از قلندرنامهء اوست آسوده ز خير و شر عالم * آزاد ز جنت و جهنم از مرگ چه دردناك باشيم * چون زنده به نور پاك باشيم در عالم عشق خير و شر نيست * شادى و غمى و نفع و ضر نيست ما را چو مراد نامرادى است * هر غم كه به ما رسيد شادى است ماييم و به غير ما كسى نيست * وز ما بر دوست ره بسى نيست با اهل كمال هم‌نشينيم * در صحبت قطب راست بينيم ما جوهر معدن كماليم * پروانهء شمع لايزاليم هم خرقهء صوفيان عرشيم * هم كسوت ساكنان فرشيم سلطان سراى افتخاريم * درويش در سراى ياريم مظلوم و شكسته و فقيريم * در چشم جهانيان حقيريم