رضا قليخان هدايت
15
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در صفت استغنا و قناعت خود گفته منم ابن يمين كالماس فكر من * نكو داند ز هر نوعى سخن گفتن ز شوق و ذوق خواهد طوطى قدسى * غبار از گوهر نطقم به پر رفتن مهارت در سخن دارم ولى نتوان * ز تاب آتش فكرت جگر تفتن به مدح آنكه باشد حاصل عمرش * بسان گاو خوردن يا چو خر خفتن و له پدرى با پسر به شفقت گفت * كه پسنديده دار عادت و خوى راحت نفس اگر همىخواهى * بيشتر از نصيب خويش مجوى تا نپرسند دم مزن به سخن * وانچه گويى جز از صواب مگوى گر رسيدن به مقصدت هوس است * راه كان مستقيم نيست مپوى و له ايضا اى خردمند گر همىخواهى * كه شوى شهره در نكوكارى جهد كن تا غلام و خدمتگار * بيش از ابناى جنس خوددارى زانكه روزى يكبهيك ايزد * مىدهد در كمى و بسيارى نان ز ديوان غيرشان مجرى است * وز تو مشهور آدمى سارى مىدهندت به نان و جامهء خويش * در مهمات نيك و بد يارى و له ايضا با من پدر كه باد پر از نور مرقدش * گفتا شنيدهاى كه چه گفت است عاقلى هرگه كه از حوادث گردون دون نواز * پيش آيدت ز نيك و بد كار مشكلى يا در پناه دولت صاحبدلى گريز * يا التجا نماى به اقبال مقبلى * * * اى دل نصيحتى كنم ارزان كه بشنوى * نابرده آب كشت سعادات بدروى