رضا قليخان هدايت

141

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و عينى ناظر من كل وجه * و قلبى حاضر فى كل حالى مئى صاف است و خوش جامى مصفا * فخذ منى قدح و اشرب زلالى رأيت اللّه فى مرآت كونى * به عين اللّه هذا من كمالى و شمس الروح نورى من ظهورى * و بدر الكون عندى كالهلالى سوى اللّه چيست اى صوفى صافى * خيال فى خيال فى خيالى وجودى جز وجود حق مطلق * ظلال فى ظلال فى ظلالى غلامى بندگى سيد ما * كمال فى كمال فى كمالى نظير نعمت اللّه رند مستى * محال فى محال فى محالى من غزلياته طاب اللّه ثراه صد دوا بادا فداى درد بىدرمان ما * درد دردش نوش كن گر مىبرى فرمان ما و له خوش آب حيات است روان در نظر ما * عالم همه سيراب شد از رهگذار ما سودازدهء زلف پريشان نگاريم * تا در سر اين زلف چه آيد به سر ما مستيم و نداريم خبر از همه عالم * اين است خبر هركه بپرسد خبر ما در گوشهء ميخانه كسى را كه مقام است * ناقص نتوان گفت كه او مرد تمام است بىنام‌ونشان شو كه درين كوى خرابات * بىنام‌ونشان هركه شود صاحب نام است و له ما را حجاب نيست و گر هست غير نيست * هم عين ماست آنكه تو گويى حجاب ماست * * * در سراپردهء جان خانه دلدار من است * گوشهء خاطر من خلوت آن يار منست تا كه از نور جمالش نظرم روشن شد * هرك را هست نظر عاشق ديدار من است هركجا ناله‌اى از غيب به گوش تو رسد * ذوق آن ناله ز من جو كه ز گفتار من است