رضا قليخان هدايت

130

مجمع الفصحاء ( فارسي )

عشق از دلش آتشى فروزد * كان جمله كتابها بسوزد پهلوى قبيله بود كوهى * مه كنگره‌اى فلك شكوهى بر قلهء آن فلك حصارى * بر دامن آن زمين غبارى بر پشت وى آسمان نمودى * چون بر شترى جل كبودى آن كوه كه نجد بود نامش * مجنون شده بود مرغ بامش بر پشتهء كوه چون رسيدى * آهى به سپهر بركشيدى گفتى به فغان و ناله كاى دوست * زندان شده بىتو بر تنم پوست در كوه گريختم بدين حال * توفان غمت همان به دنبال گر بىتو روم به چرخ اخضر * هم بگذرد آب چشمم از سر مطلع شدن پدر ليلى از عشق مجنون و كسى را به كشتن مجنون فرستادن و رحم كردن آن مرد چون قصهء عشق آن دو غمخوار * افتاد ز خانه‌ها به بازار هر صوت و غزل كه در جهان بود * مجنونى و ليلىيى در آن بود روزى بر داورى ملك‌وار * مىشد پدرش ميان بازار ناگاه شنيد كز سرايى * با نالهء نى غزل‌سرايى مىخواند ترانه‌هاى موزون * از ليلى و دردمند مجنون گفت اين غزل از كجا شنفتى * اين شعر ز گفتهء كه گفتى گفت اين غزل است شعر مجنون * آن آبله جان آتشين خون ديوانهء دخترى جميله است * وان دختر شاه اين قبيله است ترسيد كه فاش گردد اين راز * آماج ترانه گردد اين ساز فرمود كه خونىيى بپويد * وان عاشق خون‌گرفته جويد تا يافت چو مرده‌اى به تنگى * با عضو شكسته زير سنگى خونى ز خيال خود خجل ماند * پايش ز سرشك او به گل ماند مىگفت و همىگريست چون ميغ * چون برق فكنده بر زمين تيغ