رضا قليخان هدايت

126

مجمع الفصحاء ( فارسي )

سازد خموش تا من حسرت‌كشيده را * گويد شنيده‌ام سخن ناشنيده را * * * تو بدگمان و مرا نيست با تو راه سخن * چرا رقيب نسازد سخن ميانهء ما * * * با غير رسيدى و ز غيرت جگرم سوخت * صد بار ز ناآمدنت بيشترم سوخت * * * در پهلوى اغيار ز هر سو نظرى داشت * گويا ز نهان آمدن من خبرى داشت * * * غافل به من رسيد و وفا را بهانه ساخت * افكند سر به پيش و حيا را بهانه ساخت تا از جفاى او نرهم خون من نريخت * بىرحم ترس روز جزا را بهانه ساخت از بزم تا ز آمدن من برون رود * برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت * * * از هلاكم هردم اظهار پشيمانى كند * اين سخن تا بهر تسكين دل ناشاد كيست * * * چو همرهى به من آن سرو خوشخرام كند * ز بيم طعنه به هركس رسد سلام كند ز ديدن تو دلم يافت لذتى كه فلك * نعوذ باللّه اگر فكر انتقام كند * * * چو يار از من رميد آرام جان من كه خواهد شد * چو او نامهربان شد مهربان من كه خواهد شد مرا بىطاقتى ناخوانده چون آرد به بزم او * پى رفع خجالت هم‌زبان من كه خواهد شد * * * جفاكشى كه ز بزم تو خوار برخيزد * مرا ببيند و اميدوار برخيزد به بزم او مبريدم ازين چه سود كه من * خجل نشينم و او شرمسار برخيزد * * * بخت بدبين كه به ميلى نكند غير جفا * خردسالى كه وفا را ز جفا نشناسد غايت ناكسيم بين كه به اين رسوائى * اگر ز يار بپرسند مرا نشناسد * * *