رضا قليخان هدايت

121

مجمع الفصحاء ( فارسي )

484 محمد صوفى مازندرانى صاحب آتشكده را از حالش استحضارى كامل حاصل نگشته لقبش را تخلص دانسته و او را اصفهانى خوانده و خالوى ملا جامى شمرده تحقيق اين است كه به اسم تخلص مىكرده مردى حكيم مجرد موحد و تذكره‌اى جمع نموده در اصل مازندرانى بوده با ابو حيان طبيب و ملا حسنعلى يزدى به هندوستان رفته در كشمير توطن گزيده ؛ به خواهش جهانگير پادشاه به دهلى رفته در سنهء 1008 در سرهند وفات يافته دو هزار بيت ديوانش ديده شده . و له شور در سر چگونه ورزم عقل * خار در پا چسان روم رهوار بحر بىبن بشورد از تشوير * كوه سنگين بنالد از آزار حيرتم دوخت ديده باز صفت * محنتم سوخت سينه آتش‌وار نه مرا مونسى بجز سايه * نه مرا محرمى بجز ديوار نه گلى چيده‌ام از آن گلبن * نه برى خورده‌ام از آن گلزار گه بمويم ز دل چو موسيجه * گه بنالم ز جان چو موسيقار اندرين بادگير پر كركس * اندرين خاكدان پرمردار زندگان را چو مردگان مىبين * مردگان را چو زندگان انگار همه را كعبه آنچه در كيسه * همه را قبله آنكه در شلوار و له ايضا نمىبينيم در اقبال خود پرواز بستانى * هم آخر بال مرغ ما درين ويرانه مىريزد * * * كفن بسى به از آن پيرهن كه در تن مرد * نه از ترشح خوناب ديده تر باشد * * *