رضا قليخان هدايت

117

مجمع الفصحاء ( فارسي )

وانگه سرادقى كه ملك محرمش نبود * كندند از مدينه و در كربلا زدند از تيشهء ستيزه در آن دشت كوفيان * بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند پس ضربتى كز آن جگر مصطفى دريد * بر حلق تشنهء پسر مرتضى زدند اهل حرم دريده گريبان گشاده موى * فرياد بر در حرم كبريا زدند روح الامين نهاد به زانو سر حجاب * تاريك شد ز ديدن او چشم آفتاب چون خون حلق تشنهء او بر زمين رسيد * جوش از زمين به ذروهء عرش برين رسيد نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند * توفان به آسمان ز غبار زمين رسيد باد آن غبار چون به مزار نبى رساند * گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد يكباره جامه در خم گردون به نيل زد * چون اين خبر به عيسى گردون‌نشين رسيد پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش * از انبيا به حضرت روح الامين رسيد كرد اين خيال و هم غلطكار كان غبار * تا دامن جلال جهان‌آفرين رسيد هست از ملال گرچه برى ذات ذوالجلال * او در دل است و هيچ دلى نيست بىملال و له ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند * يكباره بر جريده رحمت قلم زنند ترسم كز اين گناه شفيعان روز حشر * دارند شرم كز گنه خلق دم زنند دست عتاب حق بدرآيد ز آستين * چو اهل بيت دست بر اهل ستم زنند آه از دمى كه با كفن خون‌چكان ز خاك * آل على چو شعلهء آتش علم زنند فرياد از آن زمان كه جوانان اهل بيت * گلگون كفن به عرصهء محشر قدم زنند جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا * در حشر صف‌زنان صف محشر به هم زنند از صاحب حرم چه توقع كنند باز * آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند پس بر سنان كنند سرى را كه جبرئيل * شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل