رضا قليخان هدايت
110
مجمع الفصحاء ( فارسي )
خدمت سيد معين الدّين على قاسم الانوار تبريزى رسيد در خدمتش به مقامات عاليه وصول يافت پس از اخراج سيد قاسم الانوار به سبب تشيع از هرات سيد امير مختوم را نيز متهم نمودند كه با مير غياث الدّين على ترخان عشقبازى كرده و رسالهء محبتنامه براى وى در قلم آورده روغن گداخته بر سرش ريختند و بعد از آزار بسيار از شهر نيشابور اخراج كردند و ليست به اول قارورة كسرت فى الاسلام . على الجمله در سنهء 603 رحلت نمود شاه قاسم الانوار مر او را مرثيه گفته احوال و اشعار او را در رياض العارفين خود لختى نگاشتهام درين تذكره نيز چند بيت از آن سيد مظلوم تحرير مىيابد و از آن جناب است : از غزليات اوست آن را كه در اين راه شعورى و شروعى است * در هر نفس اى دوست عروجى و رجوعى است * * * تا نداند هيچ مفلس سرّ قلاشان عشق * مفتى معنى سواد الوجه را روپوش كرد * * * در ره مردان حق نفى است كفر اثبات شرك * دم مزن اينجا كه حيرت عقل را مدهوش كرد * * * آن دل كه شد از هر دوجهان فارغ و آزاد * بشنيد مگر از شكن زلف تو بويى قطعه و رباعيات ممتنع چيست هستى ناقص * واجب الذات كامل مطلق جمع حق است و تفرقه باطل * جمع از تفرقه است با رونق ور به عين اليقين نظاره كنى * جمع يا بى هميشه باطل و حق * * * در دايرهء وجود موجود يكيست * از كعبه و از كنشت مقصود يكيست بر صفحهء كاينات خطى است مبين * كاى سالك ره عابد و معبود يكيست * * *