رضا قليخان هدايت

11

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا فى الاستغنا به تجريد در شهر من شهره‌ام * چو گفتم خود از من بود شهره شهر چو عيسى نخواهم زن ار فى المثل * نخواهد ز من نيم خرمهره مهر گرم زهره بوسى به منت دهد * مرا آيد از آن لب زهره زهر نجويم به كس التجا جز به حق * ورم خون بريزد به صد دهره دهر فى تشبيه الدنيا چهار ركن جهان را بساط نرد شمر * خلايقش چو حريفان مشتغل بقمار شمار خانه كه در چارسوى او نگرى * درو دوازده ساعات ليل دان و نهار شمار مهرهء او سى عدد نشان مه است * كه سى عدد شد ايام ماه گاه شمار روان به طاس درون كعبتين غلطانش * چو اختران كه بر افلاك مىكنند مدار بيا ز زير و زبر نقش كعبتين ببين * كه هست صورت اين هفت كوكب سيار به احتياط رو اكنون كه دست خونست اين * كه روح در گرو است و حريف بس طرار چو با حريف در افتاده‌اى به هر بازى * خصال نيك به دست آر در مبادى كار به راستى پس از آن در زمانه قادر باش * كه تا زياده كنى داو رتبت و مقدار اگر فره به هنر زين سه‌تا مواليدى * ز ده هزار حريف شگرف باك مدار بكوى صبر درون خانه گير و شش‌در كن * امل طويل مدار و ره طمع مسپار بگفت ابن يمين كار اگر كنى نبود * تو را گشادن منصوبهء فلك دشوار در مدح طغا تيمر خان گويد شاه جهان طغاى تمر خان تاج‌بخش * كز قدر و جاه بر سر گردون نهد سرير از لطف كردگار و به تأييد بخت يافت * چيزى كه گنج داشت در امكان بجز نظير بيرون كشد ز عرصهء عالم عدوش را * احداث دهر بر صفت مويى از خمير پيكان آبدادهء او روز رزم خصم * بيرون جهد ز خفتان چونان كه از حرير از عكس سبز تيغش شد كور دشمنش * افعى بلى ز عكس زمرد شود ضرير