رضا قليخان هدايت
108
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گرفته دامن رندان خمار * ز شيخى و مريدى گشته بيزار چه شيخى و مريدى اين چه قيد است * چه جاى زهد و تقوى اين چه شيد است اگر روى تو باشد در كه و مه * بت و زنار و ترسايى تو را به بت اينجا مظهر عشق است و وحدت * بود زنار بستن عقد خدمت در تبيين مظاهر و مصادر چو كفر و دين بود قايم به هستى * بود توحيد عين بتپرستى چو اشيا هست هستى را مظاهر * از آن جمله يكى بت باشد آخر نكو انديشه كن اى مرد عاقل * كه بت از روى معنى نيست باطل بدان كايزد تعالى خالق اوست * ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست وجود آنجا كه باشد محض خير است * اگر شرى است در وى آن ز غير است مسلمان گر بدانستى كه بت چيست * يقين كردى كه دين در بتپرستى است و گر مشرك ز بت آگاه بودى * كجا در دين خود گمراه بودى نديد او از بت الا خلق ظاهر * بدين علت شد اندر شرع كافر تو هم زو گر نبينى حق پنهان * به شرع اندر نخوانندت مسلمان ز اسلام مجازى گشت بيزار * كه را كفر حقيقى شد پديدار درون هر بتى جانيست پنهان * به زير كفر ايمانى است پنهان هميشه كفر در تسبيح حق است * وان من شىء گفت اينجا چه وقت است چه مىگويم كه دور افتادم از راه * فذرهم بعد ما جاءت قل اللّه بدين خوبى رخ بت را كه آراست * كه گشتى بتپرست ار حق نمىخواست هم او كرد و هم او گفت و هم او بود * نكو كرد و نكو گفت و نكو بود يكى بين و يكى گوى و يكى دان * به اين ختم آمد اصل و فرع ايمان نظر كردم بديدم اصل هر كار * نشان خدمت آمد عقد زنار رها كن طرهات و شطح و طامات * جمال نور و اسباب كرامات كرامات تو اندر حقپرستى است * جز اين كبر و ريا و عجب و مستى است