رضا قليخان هدايت

1751

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له چه عادت است كه ابناى وقت در هر عهد * كرم به لاف ز عهد گذشته واگويند بر آن گروه ببايد گريست كز پس ما * حكايت كرم از روزگار ما گويند * * * چه آن شاعرى كو نباشد هجاگو * چه شيرى كه چنگال و دندان ندارد خداوند امساك را هست دردى * كه الا هجا هيچ درمان ندارد قطعه نانيست در اين جهان و آبى * از ديدهء آدمى نهانى اين را صفتى است لا يذوقون * وان را سمتى است لن‌ترانى دانى كه كدام نان و آب است * نان تو و آب زندگانى رباعيات دى اسب مرا گفت كه در اين چه شك است * كاصطبل تو از زاويه‌هاى فلكست نه آب در آن نه سبزه نه كاه نه جو * اين جاى ستور نيست جاى ملكست * * * تركم سوى آماجگه آمد سرمست * چون غمزهء خود تير و كمانى در دست هر تير كه چون منش ز خود دور افكند * نالان نالان برفت و بر خاك نشست * * * بگذشت و مرا اشك روان بود هنوز * و اندر تن من باقى جان بود هنوز مىگفت و مرا گوش بر آن بود هنوز * بيچاره فلانيست جوان بود هنوز * * * از سردى دى فسرده مانند يخم * زانو پس پشت رفته همچون ملخم ازبس‌كه قدم خميده مىنشناسد * كس موى زهار را ز موى زنخم * * *