رضا قليخان هدايت
2250
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كششهايى بدان رغبت كه بايد * چو مقناطيس كاهن را ربايد چو آمد در كف خسرو دل دوست * برون آمد ز شادى چون گل از پوست گهى مىسود نرگس بر پرندش * گهى مىبست سنبل بر كمندش گهى بر نار سيمينش زدى دست * كه مىلرزيد چون سيماب پيوست گهى سودى عقيقش را به انگشت * گه آوردى زنخ چون سيب در مشت گه آوردى فروزان شمع در پيش * در او ديدى و در حال دل خويش دلش در بند آن پاكيزه دلبند * به شاهد بازى آن شب بود خرسند دهلزن چون دهل را ساز مىكرد * هنوز آن لابه و اين ناز مىكرد بردن خسرو ، شيرين را به مداين و در عقد خود درآوردن و به وصال او رسيدن ملك فرمود هم تا در شب آن ماه * به برج خويشتن روشن كند راه شهنشه كوچ كرد از منزل خويش * گرفته راه دار الملك در پيش به پيروزى چو بر پيروزهگون تخت * عروس صبح را پيروز شد بخت شه از بهر عروس آرايشى ساخت * كه حور از رشك آن آرايش انداخت هزار اشتر سيهچشم و جوانسال * سراسر سرخ موى و زرد خلخال هزار اسب مرصع گوش تا دم * همه زرين ستام و آهنين سم هزار استر ستاره چشم يكرنگ * كه دوران بود با رفتارشان لنگ هزار از ماهرويان قصبپوش * همه در در كلاه و حلقه در گوش هزار از لعبتان نار پستان * رخ هريك چراغ بتپرستان ز مفرشها كه پرديبا و زر بود * ز صد بگذر كه پانصد بيشتر بود ز حد بيستون تا طاق كسرا * جنيبتها روان با طوق و هرا بدين رونق بدين آيين بدين نور * چنين آرايشى از چشم بد دور يكايك در نشاط و ناز رفتند * به استقبال شيرين باز رفتند چو آمد مهد شيرين در مداين * غنى شد دامن خاك از خزاين بهر گامى كه شد چون نوبهارى * شهنشه ريخت در پايش نثارى