رضا قليخان هدايت
2248
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كه بس حرف خوش از هر رسم و راهى * بگفتم سالى و نشنيد ماهى شب آمد روشنايى هم نبخشيد * شكست و موميايى هم نبخشيد مرا پيوند او خوارى نيرزد * نمكخوارى جگرخوارى نيرزد نخستين خاك را بوسيد شاپور * پس آنگه زد بر آتش آب كافور كزين تندى نبايد تيز بودن * جوانمردى است عذرانگيز بودن به جور از نيكوان نتوان بريدن * به بايد ناز معشوقان كشيدن هرآن رايض كه او توسن كند رام * كند آهستگى با كرهء خام به صبرش عاقبت جايى رساند * كه بر وى هرك را خواهد نشاند اميدم هست كاين محنت سرآيد * مراد شه بدين زودى برآيد رفتن شيرين از دنبال خسرو و اطلاع شاپور و با شاه عهد بستن چو خسرو رفت شيرين ماند دلتنگ * به سر برمىزد از سنگيندلى سنگ مژه بر نرگسان مست مىزد * ز دست دل به سر بر دست مىزد به گلگون بركشيد آن تنگدل تنگ * فرس گلگون و آب ديده گلرنگ برون آمد بر آن رخش خجسته * جهانى بر سر آتش نشسته رهى باريك چون پرگار ابروش * شبى تاريك چون ظلمات گيسوش همىشد تا به لشكرگاه خسرو * جنيبت راند در خرگاه خسرو به درگاه ملك مىديد شاپور * كه مىآيد سوارى پرتك از دور برون آمد سوى شيرين خرامان * نكرد آگه تنى را از غلامان نظر چون بر جمال نازنين زد * كله بر آسمان سر بر زمين زد پرىپيكر نوازشها نمودش * به لفظ مادگان لختى ستودش گرفتش دست و يكسو رفت از پيش * حكايت كرد با او قصهء خويش دو حاجت دارم و در بند آنم * برآور زان كه حاجتمند آنم يكى چون شه طرب را نوش گيرد * جهان آواز نوشانوش گيرد مرا در گوشهء پنهان نشانى * نگويى راز من با كس نهانى