رضا قليخان هدايت

1717

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در مدح سيد اجل نظام الدّين گويد اى زده ناوك مژگان ز كمان ابرو * بر دلى كو سپر صبر فكند از هر مو دلبرى از سر زلفين تو رونقها يافت * همچو از خدمت مخدوم جهان عز علو هست با مسند تو منصب كيوان همبر * هست با طالع تو سعد فلك هم‌زانو چشم توفيق تو چون غمزه اكرام زند * حرص را نيز نبينند گره در ابرو صبح را گر مدد از راى تو بودى هر روز * نشدى زلف عشا پردهء رخسار غدو اى كه در حلقهء زنجير نفاذ امرت * حلقه در گوش سزد ترك فلك چون هندو لايق و درخور تست آنكه بگفت آن استاد * پسر حيدر حيدردل حيدربازو به ملك شمس الدّين در آن حين كه اسب جنيبت خود را به وى داده بود كه سوار گردد و اسب وى را لگد زده بود نوشته تويى آنكه تيغ ترا داد دايم * جهان بر عروس ظفر كدخدايى قبول جناب تو مىجست بنده * كه تا يابد از رد گردون رهايى به تشريف تمكين رسانيد بختم * پذيرفت مدحم بجاهت روايى نمايد همى مدح من برد گر كس * چو طاوس در خانهء روستايى ترا باد پايى كه همدست چرخست * كه گردد دو كون از تك او هوايى تو گفتى سوارت كنم بر چنين اسب * كه در خدمت ما پياده نشايى چو برخاستم تا نشينم به دو گفت * تو بارى چه شايستهء پشت مايى بدان كوفتم پايت از دست نكبت * كه تا جز به سر پيش صاحب نيايى در منع تعجيل در شعر و بىمبالاتى در معنى تفكر از پى معنى همى چنان بايد * كه از مسام دل و ديده جوى خون زايد شتاب نيك نيايد درنگ به در نظم * هرآنچه زود بگويند ديركى پايد