رضا قليخان هدايت
2246
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نشست و لؤلؤ از نرگس همىريخت * بدان آب از جهان آتش برانگيخت جواب دادن خسرو شيرين را به هر دستان كه دل شايد ربودن * نمود آنچ از فسون شايد نمودن عملهايى كه عاشق را كند سست * عجب چست آيد از معشوقهء چست ملك چون ديد ناز آن نيازى * تبر بفكند از آن شمشيربازى به شيرين گفت كاى چشم و چراغم * هماى گلشن و طاوس باغم مرا دلبر تو و دلدارى از تو * ز تو مستى و هم هشيارى از تو به نوميدى دلم را بيش مشكن * نشاطم را چو زلف خويش مشكن هم آخر در كنار پستم آيى * به دستانى هم اندر دستم آيى همان بازى كنم با زلف و خالت * كه با من مىكند هردم خيالت گره بگشاى ز ابروى هلالى * خزينه پرگهر كن خانه خالى درم بگشاى و راه كينه بربند * كمر در صحبت ديرينه در بند چراغى عالم افروزنده بودى * چو در دست آمدى سوزنده بودى گلى ديدم ز دورت سرخ و دلكش * چو نزديك آمدى بودى خود آتش عتاب از حد گذشتن جنگ باشد * زمين چون سخت گردد سنگ باشد توانم من كز اينجا باز گردم * به از تو با بتى دمساز گردم و ليكن حق صحبت مىگذارم * نظر بر صحبت ديرينه دارم پاسخ دادن شيرين ، خسرو را اجازت داد شيرين باز لب را * كه در گفت آورد شيرين رطب را به خسرو گفت كى سالار سركش * پس آنگه تند شد چون كوه آتش تو شاهى رو كه شه را عشقبازى * تكلفكردنى باشد مجازى مزن طعنه مرا در عشق فرهاد * به نيكى كن غريبى مرده را ياد ازو ديدم هزار آزرم دلسوز * كه نشنيدم سلامى از تو يك روز