رضا قليخان هدايت
2241
مجمع الفصحاء ( فارسي )
آرايش كردن شيرين و به بام قصر رفتن و عتاب كردن خسرو با وى به جهت در بستن قصر پس آنگه ماه را پيرايه بربست * نقاب آفتاب از سايه بربست فروپوشيد گلنارى پرندى * بر او هر شاخ گيسو چون كمندى حمايلپيكرى از زر كانى * كشيده بر پرند ارغوانى سر آغوشى برآموده به گوهر * به رسم چينيان افكنده بر سر بدين طاوس كردارى همايى * روان شد چون تذروى در هوايى سوى ديوار قصر آمد خرامان * زمين بوسيد شه را چون غلامان گشاد از گوش گوهركش بسى لعل * سم شبديز را كرد آتشين نعل چو خسرو ديد ماه خرگهى را * چمن كرد از دل آن سرو سهى را بهشتى ديد در قصرى نشسته * بهشتىوار در بر خلق بسته به عيارى ز جاى خويش برجست * برابر دست خود بوسيد و بنشست زبان بگشاد با عذرى دلاويز * ز پرسش كرد بر شيرين شكرريز كه دايم تازه باش اى سرو آزاد * سرت سبز و رخت سرخ و دلت شاد ز خدمتها نكردى هيچ تقصير * به من در ساختى چون شهد با شير ولى در بستنت بر من چرا بود * خطا ديدم نگارا يا خطا بود زمينوارم رها كردى به پستى * تو رفتى چون فلك بالا نشستى كريمانى كه با مهمان نشينند * به مهمان بهترك زين بازبينند جواب دادن شيرين ، خسرو را و معذرت نمودن جوابش داد سرو لاله رخسار * كه باقى باد دولت بر جهاندار مزن طعنه كه بر بالا زدى تخت * كنيزان ترا بالا بود رخت علم گشتم به تو در مهربانى * علم بالاى سر بهتر تو دانى من آن گردم كه از راه تو آيد * اگر گرد تو بالا رفت شايد تو هستى از سر صاحب كلاهى * نشسته بر سرير پادشاهى من از عشقت برآورده فغانى * به بامى بر چو هندو پاسبانى