رضا قليخان هدايت
2237
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو افتاد اين سخن در گوش فرهاد * ز طاق كوه چون كوهى درافتاد دل شيرين به درد آمد ز داغش * كه مرغى نازنين كم شد ز باغش بر آن آزاده سرو جويبارى * بسى بگريست چون ابر بهارى خبر دادند خسرو را چپ و راست * كه از ره زحمت آن خار برخاست نامهء خسرو به شيرين در باب فرهاد دبيرى خاص را نزديك خود خواند * كه بر كاغذ جواهر تاند افشاند گلش فرمود در شكر سرشتن * به شيرين نامهاى شيرين نوشتن كه شاه نيكوان شيرين دلبند * كه خوانندش شكرخايان شكرخند شنيدم كز پى يارى هوسناك * به ماتم نوبتى زد بر سر خاك ز سنبل كرد بر گل مشك بيزى * ز نرگس بر سمن سيماب ريزى دوتا كرد از غمش سرو روان را * به نيلوفر بدل كرد ارغوان را سمن را از بنفشه طرف بربست * رطبها را به زخم استخوان خست به لاله تختهء گل را خراشيد * بلؤلؤ گوشهء مه را تراشيد پرند ماه را پيوند بگشاد * ز رخ گيسو ز گيسو بند بگشاد جهان را سوخت در فرياد كردن * بزارى دوستان را ياد كردن چنين آمد ز ياران شرط يارى * چنين باشد نشان دوستدارى بر آن حمال كوهافكن ببخشود * به سر زانو به زانو كوه پيمود حساب از كار او دور است ما را * دل از بهر تو رنجورست ما را چرا بايستش اول كشتن از درد * چو كشتى چند بايد اندهش خورد تو روزى او ستارهاى دلفروز * فروميرد ستاره چون شود روز تو باغى او گيايى كز تو خيزد * گياه آن به كه هم در باغ ريزد