رضا قليخان هدايت

1714

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بىآب همچو دلو تهى گشت آب دين * مانند دلو هر نفسى زو فروتر است سيم حرام اگرچه سپيد است همچو شير * چندين مخور تو نيز كه نه شير مادر است چون مشرق است خانه و نان تو آفتاب * سايل چو صبح بر در تو پيرهن در است طاوس را بديدم مىكند پر خويش * گفتم مكن كه پر تو با زيب و با فر است بگريست زارزار و مرا گفت اى حكيم * آگه نه‌اى كه دشمن جان من اين پر است اى خواجه پروبال تو مىدان كه زر تست * زيراكه شخص پاك تو طاوس ديگر است بلبل كه شاه بود سراسيمهء فخ است * هدهد كه بنده بود سزاوار افسر است حرص آن‌چنان شده است كه گرد جهان دوان * عمرى براى شربت آبى سكندر است بد خواجه‌يى شبان كه گرفتى هميشه شير * آرى شبان ز شير گرفتن توانگر است در كوزه‌هاى شير فزودى هميشه آب * بفروختى به خلق كه شير مطهر است سيلى درآمد و رمهء خواجه را ببرد * فرياد كرد خواجه كه چه شور و چه شر است آواز داد هاتفش از گوشه‌يى و گفت * كاين خاك توده خانهء پاداش و كيفر است