رضا قليخان هدايت
2210
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به لسان مصر خواهى به لسان من نظر كن * چه عجب حديث شيرين ز چنين رطب لسانى به اجازت لب من دل خلق باز خندد * چو شكوفهء رياحين ز هواى مهرگانى اگر اين نشاطگه را نغمات من نباشد * كه زند ره معانى كه خورد مى مغانى متفاخرم بدين فن به خدا و چون نباشم * نكتى بدين لطيفى سخنى بدين روانى چو صدف حلالخوارم چو گهر حلالزاده * ز حرامزادهاى دو شب و روز در زيانى ولد الزناست حاسد منم آنكه اختر من * ولد الزنا كش آمد چو ستارهء يمانى سخن نظامى ارچه فرس سبك عنان شد * چو گران ركاب غم شد چه كند سبك عنانى پس ازين همه مناقب خجلم خجل پشيمان * كه ثناى خويش گفتن بود از تهى ميانى سر اين خزينه بر نه در آن خريطه بگشاى * كه برند بقعهبقعه فضلا بار مغانى شبهى نه در خزينه چه كنم گهرفروشى * گهرى نه در خريطه چه كنم صدف دهانى لگدى كه مىخورم من ز خلافكارى خصم * نخورد قفاى ناكس ز قضيب خيزرانى ز حضيض خاك تيره به اگر هوا نگيرم * كه ز لنگرى برآيم نرسم به بادبانى قصب لعاب ريزم شبكى است عنكبوتى * حلل عيار سنجم قفسى است استخوانى چه سخن بود كه گفتم به سخن سرآمدم من * همه هرزه مىدرآيم چو دراى كاروانى رسنى به جاى آرم كه كشانكشان برندم * به كجا به چاه دوزخ به كريهى و گرانى به عيار اين جهانى درمى نىام و ليكن * درمى چهاردانگم به عيار آن جهانى ملكا و پادشاها روشى كرامتم كن * كه بدان روش بگردم ز بدى و بدگمانى حرم تو آمد اين دل ز حسد نگاهدارش * كه فرشته با شياطين نكند همآشيانى ادبم مكن كه خردم خللم مبين كه خاكم * ببر از نهاد طبعم دودلى و دهزبانى همه ممكن الوجودى رقم هلاك گيرد * تو كه واجب الوجودى ابد الابد بمانى به طفيل طاعت تو تن خويش زنده دارم * چو نباشد اين سعادت نه من و نه زندگانى اگر از نظامى آمد گنهى عفوش گردان * كه كس ايمنى ندارد ز قضاى آسمانى تو رساندهاى ز اول بسعادت وجودش * چو نفس به آخر آمد به شهادتش رسانى