رضا قليخان هدايت

2198

مجمع الفصحاء ( فارسي )

منم كه بلبل طبعم چو در نوا آيد * ز لحن خويش بشويد هزاردستان دست و له ايضا ز روى اين چمن آبگون به دست آمد * هزار لالهء سيراب و نرگس مخمور به رسم شعبده‌بازى فلك برون آورد * ز زير حقهء خورشيد مهره‌هاى بلور پر از نقط ورق چرخ بر حواشى او * هلال عيد چو نونى به آب زر مسطور سپهر هست چو منشور و ماه نو گويى * ز زر كمانچهء طغراست بر سر منشور و له ايضا دماغ و ديدهء من سالهاى بسيار است * كه از خيال تو آن كشمر است و اين كشمير به بوسه‌اى لب لعل تو وعده داد مرا * برفت عمر و همان مىكند در آن تاخير به طمع آن بر چون شير و آن لب چو شكر * تنم ز عشق تو بگداخت چون شكر در شير و له ايضا به خواب دوش چنين ديدمى ز روى خيال * كه آمدى بر من آن غزلسراى غزال چنان كه تنگ شكر با هزار زينت و زيب * چنان كه خرمن گل با هزار غنج و دلال چو باده نرگس مستش به غمزه مردافكن * چو غنچه پستهء تنگش به خنده مالامال به ناز در برم آوردى و مرا ديدى * ز مويه گشته چو موى و ز ناله گشته چو نال به لطف گفتى كاخر چه اوفتاد و چه شد * كه سرد گشت دل از مهر يار مشكين خال نگفتى ار ز تو روزى جدا شوم باشم * چنان كه ماهى بر خشك و مرغ بىپروبال چه آرزوست كه در سر گرفته‌اى ز سفر * مرا بگو كه ترا از چه مرحله است ملال جواب دادم و گفتم كه هست مقصد من * خجسته عروهء وثقاى بارگاه جلال به مهر گفت كه نوروز را طلايه رسيد * كه داشتند ملوك جهانش غرهء سال به رسم تهنيت آخر چه مىبرى گفتم * قصيده‌اى دوسه كآن نظم هست لايق حال به طنز گفت دوات و قلم سپار به من * كه مدحتى كنم او را چنان كه سحر حلال