رضا قليخان هدايت

2184

مجمع الفصحاء ( فارسي )

كى شدستى نفس من بر پشت حكمتها سوار * گرنه ممدوحم سوار دلدل شهباستى هم در مخاطبه با افلاك گفته كار و كردار تو اى گنبد زنگارى * نه همىبينم جز مكر و ستمكارى بسترى پاك و پراكنده كنى فردا * هرچه امروز فراز آرى و بنگارى تو همانا كه نه هشيار سرى ور نه * چونكه فعل بد را زشت نينگارى گرنه مستستى بىآنكه بيازاريم * ما ترا بهر چه ما را تو بيازارى گر نباييمت از بهر چه زاييمان * ور بزاييمان بهر چه بيوبارى زن بدخو را مانى كه مرا با تو * سازگارى نه صواب است و نه بيزارى نيستى اهل و سزاوار ستايش را * نه نكوهش را زيراكه نه مختارى كردگارت را من در تو همىبينم * به ره چشم دل اى گنبد زنگارى تو به پرگار خرد پيشه روانم در * بىخطرتر ز يكى نقطهء پرگارى مر مرا سوى خرد بر تو بسى فضلست * به سخن گفتن و تدبير و به هشيارى دل من شمع خدايى است چه چيزى تو * جز بر شمع فروزنده يكى تارى شمع تو راه بيابان برد و دريا * شمع من راهنماى است سوى بارى فى التوحيد ما خداوند ترا خانهء گفتاريم * گر تو او را فلكا خانهء كردارى زينهار اى پسر اين گنبد گردون را * جز يكى كار كن و بنده نپندارى بر من و تو كه بخسبيم نگهبانى است * كه نگردد هرگز رنجه ز بيدارى مور و ماهى را در خاك و به دريا در * نيست پنهان شدن از وى به شب تارى گر ترا بندهء خود خواند سزاوار است * و گرش طاعت دارى تو سزاوارى خفته‌اى خفته و گويى كه من آگاهم * كه شود بيرون لنگيت به رهوارى