رضا قليخان هدايت

2180

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به ابر اندر حصارى گشت كهسار * شنودستى حصارى در حصارى همى فرش پرندين درنوردد * شمال اكنون زهر كوهى و غارى خزان از مهرگان دارد پيامى * سوى هر باغ و دشت و مرغزارى پر از باد است كه را سر دگر بار * گرانتر زان نديدم بادسارى چو ابدالان همه‌شب در ركوع است * به باغ اندر زبر هر ميوه‌دارى ز هر شاخى يكى ميوه درآويخت * چو از پستان مادر شيرخوارى چو مستوفى ز بنداران بخواهد * شمال از هر درخت اكنون شمارى به هر حمله شمال اكنون بريزد * گنه ناكرده خون لاله‌زارى به خون اندر همىغلطد كه دهقان * نبيند خون او را خواستارى بهى بر شاخ ازين اندوه ماند است * نژند و زرد همچون سوگوارى جهان چون شاد خوارى بود ليكن * بماند آن شادخوار اكنون چو خوارى به پيرى و به خوارى باز گردد * به آخر هر جوان و شادخوارى در نصيحة و موعظه و مدح مستنصر بالله گويد بگذر اى باد دل‌افروز خراسانى * بر يكى مانده به يمگان دره زندانى اندرين تنگى بىراحت بنشسته * خالى از نعمت و از صنعت دهقانى برده اين چرخ جفاپيشه به بيدادى * از دلش راحت و از تنش تن‌آسانى داده آن صورت و آن هيكل آبادان * روى زى زشتى و آشفتن و ويرانى گشته چون برگ خزانى ز غم غربت * آن رخ روشن چون لالهء نيسانى بىگناهى شده همواره بر او دشمن * ترك و تاجيك و عراقى و خراسانى مرد هشيار سخن‌دان چه سخن گويد * با گروهى همه چون غول بيابانى نكند با سفها مرد سخن ضايع * نان جو را كه دهد زيرهء كرمانى آن همىگويد امروز مرا بددين * كه جز از نام نداند ز مسلمانى اگر از خانه و از اهل جدا ماندم * جفت گشتستم با حكمت لقمانى داغ مستنصر باللّه نهادستم * بر برو سينه و بر پينهء پيشانى