رضا قليخان هدايت
1710
مجمع الفصحاء ( فارسي )
من و زلفين او نگونساريم * ليك او بر گل است و من بر خار همچو چشم توانگر است لبش * اين به آب آن به لؤلؤ شهوار و له ايضا فى الحكمة و التجريد تدبير سراى عاقبت سازم * وين حجرهء عافيت بپردازم وقت شدنست رخت بربندم * روز ظفر است كوس بنوازم در كشور رنج گنج بربندم * در عالم بار كار بطرازم پروردهء كردگار بىعيبم * و آزردهء روزگار طنازم خرچنگ بلا همىزند چنگم * دندان عنا همىدهد گازم از آز و نياز واله و حيران * اندر چپ و راست مى همىتازم درياست جهان و من درو ماهى * ترسم خوردم كه عوج شد آزم جاى دگر است جاى آسايش * برخيزم و كار ديگر آغازم مردى نبود كه در چنين جايى * مىسوزم و با زمانه مىسازم مرغى شدهام درين قفس آوخ * كز عالم نيست يك همآوازم از جور زمانه هر زمان گويان * كى باشد كاين قفس بپردازم ناگاه شب جوانى از من شد * از فرق دميد صبح غمازم رفت آن شب عيش و روز درد آمد * روزى كه دريد پردهء رازم و اللّه كه از آنچه پار من بودم * امسال اگر شناخت كس بازم گر من صفت كبك درى دارم * در صيد غنا اجل بود بازم ور خود همه زر مغربى باشم * آخر نه دهان مرگ شد گازم زان دود جحيم و آتش سوزان * گر سد سكندرم كه بگدازم از دوزخ كى بود مرا باكى * چون رحمت پرورد به صد نازم با رحمت و فضل او به دوجهان در * گردن كشم از فخر و سرافرازم از نان سخن قواميا تا كى * در رستهء روزگار خبازم ناديده به شاعرى كسى مثلم * نابوده به نانوايى انبازم