رضا قليخان هدايت

2169

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا دير بماندم درين سراى كهن من * تا كهنم كرد صحبت دى و بهمن جستم من صحبتش و ليكن ازين كار * سود نديدم جز آنكه سوده شدم تن نو شده‌اى نوشده كهن شود آخر * گرچه به جان كوه قارنى به تن آهن مسكن تو عالمى است روشن و باقى * نيست ترا عالم فرودين مسكن شمع خرد برفروز در دل و بشتاب * با دل روشن به‌سوى عالم روشن چون به دل اندر چراغ خواهى افروخت * علم و عمل باشدت فتيله و روغن جمله رفيقانت رفته‌اند و تو نادان * پست نشستى ترا كنار پرارزن گويى به همان زمن مه است و نمرده است * آب همىكوبى اى رفيق به هاون راست نيايد قياس خلق در اين باب * زخم فلك را نه مغفر است و نه جوشن دمنه به كار اندر است و گاو نه آگاه * جز كه ترا اين مثل نشايد گفتن معدن علم است دل چرا بنشاندى * جور و جفا را درين مبارك معدن بررس نيكو به شعر حكمت حجت * زان كه بلند و قوى است چون كه قارن در حقايق و مواعظ و نصايح و مدايح ائمه عليهم السلام در دلم تا به سحرگاه شب دوشين * هيچ ناراميد اين خاطر روشن‌بين گفت بنگر كه چرا مىنگرد گردون * به دو صد چشم در اين تيره زمين چونين خاك را كرته خورشيد همىدوزد * روز تا شام به زر آب زده زوبين وز گه شام بپوشد به سيه‌چادر * تا به هنگام سحر روى خود اين مسكين روز رخشان ز پس تيره شبان گويى * آفرينست روان براثر نفرين خاك را شوى همين دو است كه مىزايد * تلخ و شور و بد و خوب و ترش و شيرين از دو شوى و زن بچه به دو لون آيد * اين‌چنين بايد پور او مدان جز اين ميوه زين است يكى شيرين ديگر تلخ * خلق از اينست يكى شاد و يكى غمگين طين اگر شوى نباشدش ز روز و شب * كى پديد آيد زيتون و تين از طين نه چو كافور شود كوه به بهمن‌ماه * نه چو زنگار شود دشت به فروردين