رضا قليخان هدايت

2163

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به باريك و تارى ره مشكل اندر * چو خورشيد روشن به خاطر منيرم نظام سخن را خداوند دوجهان * دل عنصرى داد و طبع جريرم ز گردون چو برنامهء من بتابد * ثنا خواند از چرخ تير دبيرم من از پاك فرزند آزادگانم * نگفتم كه شاپور بن اردشيرم ندانم جز اين عيب مر خويشتن را * كه بر عهد معروف روز غديرم بدانست فخرم كه جهال امت * بدانند دشمن قليل و كثيرم ز من سير گشتند و نشگفت ازيرا * سگ از شير سير است و من نره شيرم ازيرا نظيرم همى كس نيامد * كه بر راى آن رهبر بىنظيرم چگونه به پيش من آيد ضعيفى * كه از سنگ او ننگ دارد خميرم اگر خصم امروز دى من بهارم * و گر او سموم است من زمهريرم چو من بر بيان دست خاطر گشايم * خردمند گردن نهد ناگزيرم چو تير سخن را نهم پرحجت * نشانه شود ناصبى پيش تيرم و له ايضا من چو نادانان بر درد جوانى ننوم * كه در اين كار نه من بازپسينم نه نوم پيرى اى خواجه يكى خانهء تنگست كه من * در او را نه همىيابم هر سو كه شوم بل يكى چادر تيره است كه تا بافتمش * نه همى دوست پذيرد ز منش نه عدوم گر برآيم ز بن چاه چه باكست كه من * شصت و دو سال برآمد كه در اين ژرف كوم بر سرم گيتى جو كشت و برآورد خويد * بىگمان بدرود اكنونش كه شد زرد جوم