رضا قليخان هدايت
2161
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ور گشت شميده گلبن زرد * داد است به سيب گونه و شم ور بلبل را گسسته شد زير * بربست غراب بىمزه بم چون باغ خزان بيافت در باغ * زان ريخته گشت لاله را دم وز درد بگشت زرد و پرگرد * رخسار ترنج و سيب ازين غم پوشيده لباس خز ادكن * بر ماتم لاله چرخ اعظم آن نار نگر چو حلق سهراب * وان آب نگر چو تيغ رستم بربود خزان ز باغ رونق * بستد ز جهان جمال به ستم وز جهل و جنون خويش بنهاد * بر تارك نرگس افسر جم اين بود هميشه رسم گيتى * شاديش غم است و شكرش سم بسيار مگوى هرچه يا بى * با خار مدار گل دمادم ناگفته سخن خيوى مرد است * خوش نيست خيو مگر كه در فم بگسل طمع از وفاى جاهل * هرچند كه بينيش مقدم زيراكه اگر چو ابر برشد * از دود سيه نيايدت نم كردار مدار خار و سوزن * گفتار حرير و خز و ملحم وز عقل ببين به فعل پيداست * اندر دل دهر راز مبهم زيراكه جهان از آزمايش * بس نادره ناطقى است ابكم اين جنبش بىقرار يك حال * افتاده درين بلند بىكم زين تاختن شب از پس روز * چون از پس نقره خنگ ادهم صفت تجريد و تفريد و حكمت خود گويد پانزده سال برآمد كه به يمگانم * چون و از بهر چه زيراكه به زندانم به دو بندم من زيراكه تن و جان را * عقل بسته است و به تن بسته و حيرانم چه عجب گر ننهد ديو مرا گردن * سرزنش چون كنىام من نه سليمانم همچو خورشيد منور سخنم پيداست * گر بفرسوده تن از چشم تو پنهانم نور گيرد دلت از حكمت من چون ماه * كه دلت را من خورشيد درخشانم