رضا قليخان هدايت
1707
مجمع الفصحاء ( فارسي )
تو در دنبال دنيايى و مرگ اندر قفاى تو * ز پيشت هيبت شير است و از پس بيم اژدرها پس و پيشت سپاه آز بگرفته است چون باشد * ميان صد هزار ابليس مسكين آدم تنها به راوق چند پالايى ز بهر دوستان باده * بسا روزا كه چون راوق شود چشم تو خونپالا دلى را معرفت باشد كه در جان باشدش ايمان * كسى را پاسبان بايد كه در خانه بود كالا اگرچه زور دارد مرد هم مرگش كند عاجز * اگرچه چابك آيد دزد هم آخر شود رسوا ببايد رفتنت ناگاه اگر دربانى ار سلطان * ببايد مردنت ناچار اگر نادانى ار دانا برآيد خوشترين وقتى ز قعر چاه تو يوسف * بپرد ناگهان بىشك ز كوه قاف تو عنقا و له ايضا ز خاطر است مرا صد هزار فتح الباب * چنين سبب كه كند جز مسبب الاسباب سراى خاطر من صد هزار در دارد * هزار باب دلم را گشاده در هر باب ز هر درى نظرى مىكنم به صنع خداى * كه فتح باب منست از مفتح الابواب يكى كه در ظلمات ثلاث بىآلت * كمال صنعش صورتگرى كند در آب نشان حكمت او آسمان پهناور * دليل قدرت او آفتاب گيتى تاب نهاده رحمت و فضلش بدست رضوان در * كليد خانهء جنت لهم و حسن مآب گشاده هيبت و سهمش ميان مالك بر * طريق بقعهء هذ البقيعة كسراب ز صنع اوست كه خورشيد و ماه بر گردون * چو خرمن زرناب است و چشمهء سيماب ز روى چرخ كند جرم شمس را قنديل * ز پيش زهره كند طوق ماه را محراب دوان شده ز پس يكدگر مه و خورشيد * زمين چنين به درنگ آسمان چنان به شتاب به طبع خويش چنين عاجزند و سرگردان * چو زيبق از بر آتش چو گوى در طبطاب به علم جمله خلايق درست نتوان كرد * اگر شكسته شود بال پيل و پرذباب كمال نعمت او را قياس نتوان كرد * كه بيشتر بود انعام ايزد وهاب ز ريگهاى بيابان و موى جانوران * ز برگهاى درختان و قطرههاى سحاب زمانهيى عجبست و خلايق طرفه * همه شده به خرابات جهل مست و خراب نه زاهدى متشرع نه عالمى مصلح * نه پادشاهى عادل نه خواجهيى به صواب