رضا قليخان هدايت
2123
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا شادى بدين بهار چه مىبينى * چون بوستان خرم صحرا را برنا كند صبا به فسون اكنون * اين پير گشته صورت برنا را تا تو بدين فسونش به بر گيرى * اين گنده پير جادوى رعنا را وز تو به مكر و افسون بربايد * اين فر و زيب و زينت و سيما را عالم قديم نيست سوى دانا * مشنو محال دهرى شيدا را بنگر به چشم خاطر و چشم سر * تركيب خويش و گنبد خضرا را خطخط كه كرد جزع يمانى را * خوشبو كه كرد عنبر سارا را گر گشتهاى دبير فروخوانى * اين خطهاى خوب معما را غره مشو به زور و توانايى * كاخر ضعيفى است توانا را و له فى النصيحة و الموعظة اى قبهء گردندهء بىروزن خضرا * با قامت فرتوتى و با قوت برنا زندان تو آمد به سزا اين تن و زندان * زيبا نشود گرچه بپوشند به ديبا ديباى خرد پوش به جان زان كه ترا جان * هرگز نشود اى پسر از ديبا زيبا آزار مگير از كس بر خيره و مازار * كس را مگر از روى مكافات و مساوا پركينه مباش از همگان دايم چون خار * نه نيز به يكبار زبون باش چو خرما با هركس منشين و مبر از همگان نيز * بر راه خرد رو نه مگس باش و نه عنقا چون يار موافق نبود تنها بهتر * تنها به صد بار كه با نادانت همتا خورشيد كه تنهاست چه نيك است به روزان * بهتر ز ثرياست كه هفت است ثريا زنده به سخن بايد گشتنت ازيراك * مرده به سخن زنده همىكرد مسيحا آن به كه نگويى چو ندانى سخن ايراك * ناگفته بسى به بود از گفتهء رسوا درياى سخنها سخن خوب خداى است * پرگوهر و ياقوت و پر از لؤلؤ لالا قنديل فروزى به شب قدر به مسجد * مسجد شده چون روز و دلت چون شب يلدا گر مار نهاى هردم از بهر چرايند * مؤمن ز تو ناايمن و ترسان ز تو ترسا