رضا قليخان هدايت

2121

مجمع الفصحاء ( فارسي )

جهان است به آهن نشايدش بستن * به زنجير حكمت ببند اين جهان را سر آن جهان اين جهان نردبان است * به سر بر شدن بايد اين نردبان را در آن بام گردان و اين بوم ساكن * ببين صنعت و حكمت غيب‌دان را نگه كن كه چون كرد بىهيچ حاجت * به جان سبك جفت جسم گران را كه آويخته است اندرين سبز گنبد * مر اين تيره گوى درشت كلان را چو گويى كه فرسايد اين چرخ گردون * چو بىحد و مر بشمرد ساليان را نه فرسودنى ساخته است اين فلك را * نه آب روان را نه باد بزان را اگر گويى اين در قران نيست گويم * همانا نكو مىندانى قران را قران را يكى خازنى هست كايزد * حوالت به دو كرده مر انس و جان را پيمبر شبانى به دو داد ز امت * به امر خداى اين رمهء بيكران را معانى قرآن همى زان ندانى * كه طاعت ندارى همى بر شبان را به مردم شود آب و نان تو مردم * نبينى كه سگ سگ كند آب و نان را اگر دوستى خاندانت به بايد * چو ناصر به دشمن بده خانمان را در بىثباتى احوال عالم و بىبقايى نسل آدم گويد سلام كن ز من اى باد مر خراسان را * مر اهل فضل و خرد را نه عام و نادان را بگويشان كه جهان سرو من چو چنبر كرد * به مكر خويش و خود اين است كار كيهان را نگر كه تان نكند غره عهد و پيمانش * كه او وفا نكند هيچ عهد و پيمان را زهر كه در دهنش اين زمان نهد پستان * دگر زمان بستاند به قهر پستان را نگه كنيد كه در دست اين و آن چو خراس * به چند گونه بديديد مر خراسان را به ملك ترك چرا غره‌ايد ياد كنيد * جمال دولت محمود زابلستان را كجاست آنكه فريقونيان ز هيبت او * ز دست خويش بدادند ملك گرگان را چو هند را به سم اسب ترك ويران كرد * به پاى پيلان بسپرد خاك ختلان را كسى چنو به جهان ديگرى نداد نشان * همى به سندان اندر نشاند پيكان را چو سيستان ز خلف رى ز رازيان بستد * وز اوج كيوان سر بر فراخت ايوان را