رضا قليخان هدايت
2112
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در مدح امير مسعود سعد سلمان جرجانى ، شاعر و نديم و سردار سلطان ابراهيم غزنوى بر اهل سخن تنگ ماند ميدان * وز جاى بشد پاى هر سخندان هر طبع كه بر سحر بود قادر * از عجز چو محسور گشت حيران خاطر نبرد پى همى به معنى * فكرت بكشد سر همى ز فرمان چون جزو به كل باز شد معانى * زى خاطر مسعود سعد سلمان مخدوم سخنپروران مجلس * سردفتر خوانگستران ميدان آن چرخ كه هر صبحدم برآرد * خورشيد كمال از ره گريبان تير از قلم تير قامت او * در فخر سرافرازتر ز كيوان ابر هنرش نابديد گوشه * بحر سخنش نابديد پايان در باغ بهار ثناى خسرو * شعرش گل و طبعش هزاردستان چون درج بيانش گشاد راوى * دربار شود بارگاه سلطان طبعش به سخن ده هزار دريا * دستش به سخا صد هزار چندان اى گنج ايادى بهشت كردى * بزم امل از تحفههاى احسان كم كرد عطاى تو نام خاتم * بركند لقاى تو بيخ حرمان هر بيت كمانديشهتر ز شعرت * شد نادرهتر تحفهء خراسان اشهار ترا در جهان گرفتن * باشد اثر خاتم سليمان گرز تو كند درعها ز مغفر * تيغ تو برد فرقها ز خفتان وقتى كه برد گرز قوت دل * روزى كه نهد رمح قسمت جان افتد امل كور گشته ديده * خيزد اجل تيز كرده دندان شبديز تو آن روز مر زمين را * اشكال فلكها كشد به جولان با تير تو بيشى كند برفتن * آن پاى كمان تير گوش پيكان وز خشم سنان تو خايد آهن * خواهد كه چو او در شود به سندان مويش ز عرق بر عدو بگريد * چون ديدهء عاشق ز درد هجران دريا بودت در كف آن زمرد * زو يابد از آن روى خاك مرجان همرنگ رگست و هميشه چون رگ * خاليش نبينى ز خون حيوان