رضا قليخان هدايت
2109
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز دخل گويى سيم است شاخشان ببهار * ز خرج گويى زر است برگشان به خزان در او قرار گرفته است صدهزار سوار * چو پيل مست و نهنگ نژند و شير ژيان سر ملوك جهان بر نشاط غزو براند * به عزم نصرت اسلام و قوت ايمان حصار بستد و بتخانه را بكند و بسوخت * ز شهر و دشتش گلزار كرد و آتشدان ز حلق گردان بسرشت خاك را در خون * بقتل مردان بنشاند مرگ را بر خوان سرانشان همه در پاى مركبان سودند * به زير چتر نگونسار خويش خفتهستان دليل معجزهء نوح بود خنجر شاه * همىنمود ز طوفان به كافران برهان به هند اگر حكما نگروند طوفان را * از اين خبر بر ايشان درست شد طوفان ترا جهان ز دو شاه بزرگ موروث است * كه يافت دوران اندر زمان هر دو امان يكى ز سلطان محمود سومناتگشاى * يكى ز سلطان داود خالدات ستان خدايگانا در انتظار دولت تو * زمين خزاين خود را نهاده بود نهان كنون ز شاخ به جاى شكوفه خيزد زر * به جاى سبزه و لاله زمرد و مرجان ز بهر بخشش بىمنتهاى تو خورشيد * ز ذره زر كندى گر نرويد اندر كان خجل شد از تو كه در صد هزار سال نداشت * به زر نهادن يكروزه بخشش تو توان در مدح شمس الوزرا قطب الدّين يوسف بن يعقوب گويد سر سال نو ملك است و سر فروردين * خيز و پيش آر مى تلخ و لبان شيرين آن لبى كز اثرش كان يمن گردد مهر * وان مىاى كز حشمش آهوى چين گردد چين هم لب از باده و بيجاده و شكر ممزوج * هم مى از غاليه و عنبر و كافور عجين لب عقيقى كه بود مايهء نور خورشيد * مى رحيقى كه بود پردهء روى پروين خون فرزند رزان را به تنور اندر ريز * تا بخواهيم ز دى كين مه فروردين ماه فروردين ديبا ز بهشت آورد است * تا ببندد همه اطراف چمن را آذين نقره دارد كه ازو شاخ شود سيم سلب * نافه دارد كه از او باد شود مشكآگين چون دهد پيكر بهرام به شاخ بادام * چون دهد انجم نسرين به برگ نسرين باغ چون خلد شود گلبن او چون حورا * آب چون گوهر پروين و زمين چون پروين