رضا قليخان هدايت
2105
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا دى غلامى ديدم اندر راه چون بدر منير * كز برون گل بود و مشك و از درون مى بود و شير رخ چو اندر آب شير و تن چو خز اندر سمن * لب چو لعل اندر نبات و بر چو سيم اندر حرير دست و بازو چون بلور و عارض و دندان چو در * زلف و ابر و چون كمان و غمزه و بالا چو تير و له ايضا مسلمان كشتن آيين كرد چشم نامسلمانش * به نوك ناوك مژگان كه پر زهر است پيكانش دلم سرگشتهء مهر است و مست عشق از مستى * همىترسم كه بگرايد سوى چاه زنخدانش همانا يك دل اندر شهر خالى نيست از مهرش * بدان صورت كه روز عيد من ديدم به ميدانش دريغا روى من بودى زمين آن روز در ميدان * مگر بر روى من ماندى نشان نعل يكرانش دلم برد و من از دادن پشيمان نيستم ليكن * اگر يزدان ز دل بردن نگرداند پشيمانش شجاعت كوكب سعد است و تيغ تيز شه چرخش * مروت گوهر بحر است و طبع پاك او كانش كبودى تيغ و سرخى خون و زردى چهرهء بددل * نمايد چون لب آب و مى ناب و گلستانش بلارك نام ياقوتيست آن الماس در مينا * كه ديده زمردين شاخى كه باشد ميوه مرجانش