رضا قليخان هدايت
2085
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همچو باران ليك او را از دو خورشيد است ابر * كان دو خورشيد جهانبين را ازو باشد زبان آسمان او دورنگ و آفتابش مشكفام * آفتابش را سهيل و زهره ريزد از دهان همچو شمع است از صفا و شمع را زان صورتى * گاه ريزد بر بدن گه افتد اندر شمعدان باشدش روز وداع از چهرهء دلبر لگن * باشدش شبهاى هجر از دامن عاشق مكان ترجمان راز دل باشد كه ديد است اى عجب * ترجمان بىحديث و رازگوى بىزبان گاه لعل از رنگ او در تاب در كوه بدخش * گاه در از لطف او شرمنده در بحر عمان لعبتى عريان و گر پوشد درو كس حلهاى * از لطافت باز نتوان يافتش در پرنيان او چو زيبق مىرود از رويم و من مىكنم * گاهش اندر آستين و گاه در دامن نهان گوهرش آب و چو آتش خانهسوز و پردهدر * آب را ديدى كه سوزد همچو آتش خانمان آتشى كز آب زايد كى توانم كشتنش * چشمهاى كز خانه خيزد چون كنم تدبير آن قصهها پردازد و مژگان نويسد قصهاش * بر رخ من هركه او را ديد گردد قصهخوان اين به بخت من تواند ور نه هرگز پيش ازين * هيچ عاشق را نبد مژگان دبير اندر جهان