رضا قليخان هدايت
2060
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز باغ و بزم او دايم بدخشى رويد و مرجان * ز خاك رزم او دايم طبرخون خيزد و روين در مدح حسن نظام الملك گويد ز باغ و راغ به آسيب لشكر تشرين * گرفت راه هزيمت سپاه فروردين گرفت گونهء دينار دشت مينا رنگ * نهاد تودهء كافور كوه مشكآگين پديد شد به هوا بر خيال اهريمن * نهفته شد به زمين در نگار حور العين نه باغ را خبر است از بنفشه و سوسن * نه راغ را اثر است از شقايق و نسرين نه هست لالهء كوهى پلنگ را بستر * نه هست سوسن حمرى تذرو را بالين اگرچه فصل بهار از خزان به است كه دهر * همه شكفته از آن گردد و كشفته ازين من از خزان به يكى چيز شاكرم كه خزان * زبانهاى درختان همىكند زرين ز بهر آنكه درختان بدان زبان خوانند * به جشن مهر مديح وزير شاه زمين نظام ملك وزير خليفه شمس كفات * غياث دولت و صدر اجل قوام الدّين و له ايضا كرد پندارى زمين را آسمان چون خويشتن * كز گل و سبزه زمين دارد نهاد آسمان نيلگون آمد بنفشه زعفرانگون شنبليد * آن همانا نيل سوده است اين همانا زعفران لعل گويى از بدخشان نقب زد اندر زمين * وز زمين بر رست پندارى به شاخ ارغوان برق در ابر و سياهى در ميان لاله هست * همچو آتش در دخان و همچو در آتش دخان چون برآيد ابر پرسيمرغ گردد روى چرخ * وز پرسيمرغ بر روى زمين لؤلؤفشان بر هوا هر ساعتى از ابر بدرخشد درخش * چون ز گرد معركه تيغ شه كشورستان و له ايضا دو گوهرند سزاوار مجلس و ميدان * كه فخر مجلس و ميدان بود بدين و بدان يكى نه عقل و همه ميل او بود سوى عقل * يكى نه جان و همه قصد او بود سوى جان