رضا قليخان هدايت

2058

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به ماه و سرو همىماند و ز چشم و دلم * به آب و آتش همواره ساخته است وطن عجب ز ماهى كاب آورد ميان فلك * عجب ز سروى كآتش زند ميان چمن در مدح فخر الملك گويد مريز خون من اى بت به روزگار خزان * مساعدت كن و با من بريز خون رزان چو هست خون رزان قصد خون من چه كنى * كه غم فزايد ازين و طرب فزايد از آن مباش وقت خزان بىطرب كه چهرهء توست * بهار مجلس آزادگان بوقت خزان اگر به باغ درون لاله و بنفشه نماند * رخ تو لاله‌ستان است و خط بنفشه‌ستان نه حاش للّه اگر چون خط و رخت يابد * كسى بنفشهء سيراب و لالهء نعمان سمن كه ديد به زير بنفشه غاليه‌پوش * زره كه ديد بر اطراف ماه مشك‌افشان خم بنفشه ز احرار كى ربايد دل * فروغ لاله ز عشاق كى ستاند جان ز سيم پاك تو دارى بديع مىدانى * ز غاليه است دو چوگان ترا دران ميدان فتاده در خم چوگان تو هميشه دلم * چون نيم‌سوخته گويى زهر سويى گردان عجب نباشد اگر گوى دل بود آنجا * كه سيم باشد ميدان و غاليه چوگان گهرفروشان ياقوت سرخ و مرواريد * به جهد باز شناسند از آن لب‌ودندان در مدح ابو المظفر فخر الملك گويد الا يا جوهر علوى گرفته چرخ را دامن * هَمَت شب برفراز سر هَمَت سياره پيرامن به رنگين باشه‌اى مانى كه بر گردون زند چنگل * به زرين‌لعبتى مانى كه در هامون كشد دامن نمايى گه رخ روشن وزان گردد هوا تيره * برآرى گه دم تيره وزان گردد هوا روشن تو از خارا برون آيى و نرم از تو شود خارا * تو از آهن برون آيى و گرم از تو شود آهن