رضا قليخان هدايت
1698
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گر بگرداند ز مهرت يكزمانى راى راى * باشد از غم روز و شب جان وى اندر واىواى * * * تا به گردنت اندر آورد ايزد از اقبال بال * سايلان را بيش گشت از حرص و از آمال مال گر خيال تيغ تو بر بحر قلزم بگذرد * گردد اندر بحر قلزم بىروان زاهوال وال زال زر چون در ازل زلزال شمشير تو ديد * در ازل شد خنگسار از بيم آن زلزال زال گر به شب ياد آورد چندال هند از تيغ تو * بازنشناسى به روز از قامت چندال دال جان خصمانت ز بار غم به طبع سود سود * وز دل يارانت سود مهترى بزدود دود * * * تا جهان آباد باشد جان و تنت آباد باد * از همه عيبى دلت از روزگار آزاد زاد دشمنانت مانده روز و شب ميان خار خوار * دوستانت سال و مه بر لاله و شمشاد شاد باد همچون لاد پيش تيغ تو پولاد نرم * پيش تيغ دشمنانت سخت چون پولاد لاد داد بستان از بهار و عمر خرم بگذران * كاسمان از خرمى روى زمين را داد داد باده از گلگونرخان سيمگون دستان ستان * با بتان بغنو به كام خويش در بستان ستان از غزليات اوست خوشا روزگارا كه ما را به يك جا * خوشى بود و شادى شب و روز كارا چو بوس و كنار تو ياد آورم من * كنم زاب ديده چو دريا كنارا تو مانندهء روزگارى كه هرگز * نپايى به يك حال چون روزگارا ز عشق توام عبهرى گشت لاله * ز هجر توام چنبرى شد چنارا مرا بىتو همچون شرنگست شكر * مرا چون خزانست بىتو بهارا