رضا قليخان هدايت
2046
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو ابر بگسلد اندر هوا تو گويى هست * به روى آينه بر جاىجاى خاكستر و له ايضا گهى چو تيغ تو تابد ميان ابر درخش * گهى چو كوس تو آواز بركشد تندر چو آفتاب و مه است آن نگار سيمينبر * گر آفتاب گل و ماه سنبل آرد بر نهفته در گل و سنبل شكفته عارض او * مه است در زره و آفتاب در چنبر شكوفه را شكن جعد او شد است حجاب * ستاره را گره زلف او شد است سپر به زير هر گرهى تودهتوده از سنبل * به زير هر شكنى طبله طبله از عنبر من آتشين دلم اى ماهروى مشكين مو * تو شكرين لبى اى سرو قد سيمين بر مرا همى نفس سرد خيزد از آتش * ترا همى سخن تلخ زايد از شكر به لاله برگ همى دلبرى و بىخبرى * كه لاله برگ ترا آمد از بنفشه اثر مباد روزى هرگز كه از پشيمانى * تو سر فروبرى و خط تو برآرد سر اگر ز جود تو يابند دشت و كوه نسيم * و گر ز خاك تو يابند خاك و سنگ نظر به جاى لاله زبرجد برآيد از سر كوه * به جاى برگ زمرد برون دمد ز شجر يكى بيابان ديدم ز آدمى خالى * به هول همچو قيامت به سهم همچو سقر فراز او همه گرد و نشيب او همه دود * نبات او چو شرنگ و نسيم او چو شرر شب دراز من انديشهناك از غم آنك * مگر خداى شبم را نيافريد سحر دو دست جوزا سست و دو پاى پروين لنگ * دو چشم كيوان كور و دو گوش گردون كر بسان خضر رسيدم كنون به آب حيات * اگرچه رنج كشيدم بسان اسكندر و له ايضا چه جوهر است كه آن را ز آهن است حصار * سر از حصار كشد بر سپهر دايرهوار ميان پيكر تن توده دارد از ياقوت * فراز تارك سر پرده دارد از زنگار چو شير غرد و از صولتش بغرد شير * چو مار پيچد و از هيبتش بپيچد مار