رضا قليخان هدايت
2027
مجمع الفصحاء ( فارسي )
هامون همىگذارد و گردون ازو خجل * صحرا همىنوردد و دريا بر آن سوار اندر جهد به ديدهء شيران گه نبرد * وان در رسد به آهوى دشتى گه شكار گفتا بدين صفت كه تو پرسى همى ز من * اندر جهان ندانم جز اسب شهريار گفتم كه چيست آنكه به شكل سپهر نيست * لون سپهر دارد و گهگه كند مدار گاهى چو جوى آب بود گه چو برگ بيد * گاهى چو لوح مينا گه چون زبان مار زنگارگون چو سبزه بود در مكان خويش * شنگرفگون چو لاله شود روز كارزار آيد دلاوران عجم را ازو عجب * چونان كه سروران عرب را ز ذو الفقار گفتا كه هيچچيز ندانم بر اين صفت * جز تيغ پادشاه عجم شاه كامكار گفتم كه چيست آنكه به گوهر ز مرغ نيست * چون مرغ از اين ديار بپرد بدان ديار پرواز او به رزم يكى سازد از دو تن * آهنگ او به جنگ دو تن سازد از چهار از چوب و آهن است و چو از دست شد رها * بيرون جهد ز چوب و بر آهن كند گذار شكلى خميده گيردش اندر كنار خويش * چون عاشقى كه گيرد معشوق در كنار