رضا قليخان هدايت
2010
مجمع الفصحاء ( فارسي )
خصمان چو تذروند و ملك باز سفيد است * شاهان چو غديرند و ملك بحر [ قعير ] است و له ايضا بتى كه قامت او سرو را بماند راست * خميده زلف گرهگير او چو قامت ماست نماز شام كه رفت آفتاب سوى نشيب * بر من آمد ماهى كه نارون بالاست درآمد از سر كوى و در سراى بزد * سراى و كوى به روى چو آفتاب آراست به گرد چهرهء او از دو زلف او گفتى * كه گرد لاله دو چنبر ز عنبر ساراست چو عزم رفتن من ديد و زاد راه سفر * فرونشست و تو گفتى قيامتى برخاست در مدح سلطان سنجر گويد چيست آن آبى كه رخ را گونهء آذر دهد * تلخى او عيش را شيرينى ديگر دهد تلخ ديدستى كه شيرينى فزايد عيش را * آب ديدستى كه رخ را گونهء آذر دهد آفتاب است او كه مجلس گرم مىدارد همى * خاصه آن ساعت كه ساقى ساتكينى دردهد جان پاكش خاور است و جام روشن باختر * نور گاه از باختر بخشد گه از خاور دهد گر خوش آيد مى حريفان را به هنگام صبوح * خوشتر آيد چون نگارى چابك و دلبر دهد من چو مى نوشم چنان خواهم كه جامى مى مرا * ماه ديباروى مشكينموى سيمينبر دهد آن كه چون داند كه جانم را به قوت آمد نياز * قوت جان من از آن ياقوت جانپرور دهد