رضا قليخان هدايت
1996
مجمع الفصحاء ( فارسي )
اندر بيابانى كه وى از سهم آن آورد خوى * آن بادپاى سنگ پى تنها همىكردى چرا كردم ز ديده پرگهر روى بيابان سربهسر * گفتم به دريا در مگر اسبش نتاند آشنا چون راند مركب در ميان راهى پديد آمد چنان * گفتى كه موسى ناگهان بر آب دريا زد عصا عاجز شدم در كار خود ماندم جدا از يار خود * يا ربّ خلّصنى فقد احرقت فى نار الهوى جانا كجا خواهى شدن كى باز خواهى آمدن * بىروى تو يكدم زدن دانى مرا نبود بقا دانى نكو نبود چنين تو شادمان و من حزين * من رنجه دل تو نازنين تو در طرب من در [ بلا ] اى گشته محكم حزم تو سوى بخارا عزم تو * اى من غلام بزم تو اى خوشسخن اى خوشلقا رو رو بتا با قافله بردار زاد و راحله * منزل گذار و مرحله و انزل على الصدر [ الورى ] عالم به دو نازد همى دولت به دو يازد همى * گوى شرف بازد همى با روى چون شمس الضّحى و له ايضا گوهرى گويا كز او شد ديده پرگوهر مرا * كرد مشكين چنبر او پشت چون چنبر مرا عشق او زرّين و سيمين كرد روى و موى من * او همىخواهد كه بفريبد به سيم و زر مرا ديدهء چون عبهرش بستد همه خون از تنم * تا همه تن زرد شد چون ديدهء عبهر مرا از سرشك و از طپانچه چهرهء من شد چنانك * گر ببيند باز نشناسد ز نيلوفر مرا ز آب چشم و آذر دل هر شبى تا بامداد * قطره و شعله است بر بالين و بر بستر مرا