رضا قليخان هدايت
1991
مجمع الفصحاء ( فارسي )
رزبان تاختنى كرد به شهر از رز خويش * در رز بست به زنجير و به قفل از پس و پيش بود يك هفته به نزديكى بيگانه و خويش * ز آرزوى بچهء رز دل او خسته و ريش گفت كه [ م ] صبر نمانده است بر اين فرقت بيش * رفت سوى رزبانى ختنى و حلبى در چو بگشاد بدان دختركان كرد نگاه * ديد چون زنگى هريك را دو روى سياه جاىجاى بچه تابان چون زهره و ماه * بچهء سرخ چو خون و بچهء زرد چو كاه سرنگونسار ز شرم و رو تيره ز گناه * هريكى با شكم حامل و پر [ ماز ] لبى رزبان را به دو ابروى درافتاد گره * گفت لا حول و لا قوة الّا باللّه اين بلاى بچگان در حق من آمد زه * همه آبستن گشتند به يك شب كه و مه نيست يكتن به ميان همگان ايدر به * اينچنين زانيه باشد بچهء هر عنبى دختران رز گويند كه ما بىگنهيم * ما تن خويش به دست بنىآدم ندهيم ما همه سربهسر آبستن خورشيد و مهيم * ما توانيم كه از خلق جهان دور جهيم نتوانيم كه از ماه و ستاره بجهيم * ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربى روز هرروزى خورشيد [ بيابد ] بر ما * خويشتن درفكند بر تن ما و سر ما چون شب آيد برود خورشيد از محضر ما * ماهتاب آيد و برچسبد در پيكر ما وين دو تن دور نگردند ز بام و در ما * نكند هيچكس آن بىادبان را ادبى رزبان آمد و حلقوم همه باز بريد * قطرهيى خون به مثل از گلوى كس نچكيد نه بناليد از ايشان كس و نه كس بطپيد * بازآمد همگان را سوى چرخشت كشيد بلكه ناف بچگان را همه از بن بدريد * كه ازيشان به تن اندر شده بودش غضبى