رضا قليخان هدايت

1983

مجمع الفصحاء ( فارسي )

از سبزه زمين به رنگ بوقلمون شد * وز ميغ هوا به صورت پشت پلنگ در باغ كنون حريرپوشان بينى * بر كوه صف گهرفروشان بينى شبگير كلنگ را خروشان بينى * دلها ز نواى مرغ جوشان بينى بر روى هوا گليم‌گوشان بينى * در دست عبير و نافهء مشك به تنگ هر طوطيكى سبز قبايى دارد * هر طاوسى درازپايى دارد هر فاخته‌يى ساخته نايى دارد * هر بلبلكى زير و ستايى دارد تيهو به دهن شاخ گيايى دارد * و آهو به دهن درون گل رنگ‌به‌رنگ هر روز درخت با حرير دگر است * وز باد سوى باده سفير دگر است هر روز كلنگ را نفير دگر است * مسكين ورشان با بم و زير دگر است هر روز سحاب را مسير دگر است * هر روز نبات را دگر زينت و رنگ هر زرد گلى به كف چراغى دارد * هر آهوكى چرا به راغى دارد هر يوز بز بر چنگ ماغى دارد * هر سرخ‌گل از بيد جناغى دارد هر قمر يكى قصد به باغى دارد * هر لاله گرفته [ ژاله ] يى در بر تنگ در باغ به نوروز درم‌ريزان است * بر نارونان لحن دل‌انگيزان است باد سحرى سپيده‌دم خيزان است * با ميغ سيه به جنگ آويزان است وان ميغ سيه ز چشم خون‌ريزان است * تا باد دگر ز ميغ بردارد چنگ بر دل دارد لاله يكى داغ سياه * دارد سمن اندر زنخش سيمين چاه بر فرق سر نرگس بر زرد كلاه * بر فرق سر چكاوه يك‌مشت گياه گلنار چو مرّيخ و گل زرد چو ماه * شمشاد چو زنگار و مى لعل چو زنگ