رضا قليخان هدايت
1981
مجمع الفصحاء ( فارسي )
صورت او و رخ والاى او * هست چنان ماه دو پنج و چار مهتر آزادهء مهترمنش * كز خردش جامه است از جان تنش كرد ظفر مسكن در مسكنش * بست وفا دامن در دامنش خلق ندانم به سخن گفتنش * در همه گيتى ز صغار و كبار همّتش از چرخ همىبگذرد * رايش در غيب همىبنگرد هيبت او چنگل شيران درد * دولت او سعد ابد پرورد بختش هر روز همىآورد * قافلهء نعمت زير قطار تا گل خودروى بود خوبروى * تا شكن زلف بود مشكبوى تا بت كشمير بود جعد موى * تا زن بدمهر بود جنگجوى تا ز بر سرو كند گفتوگوى * بلبل خوشگوى به آواز زار عمر خداوند پاينده باد * درد رونده طرب آينده باد بختش هر روز فزاينده باد * دستش هرگاه گشاينده باد رايش از زنگ زداينده باد * ملكت او را به حق كردگار و له ايضا فى المسمّط و مدح الامير نوروز بزرگم بزن اى مطرب امروز * زيراكه بود نوبت نوروز به نوروز برزن غزلى نغز و دلانگيز و دلافروز * ور نيست ترا بشنو از مرغ نوآموز كاين فاخته زان گوز و دگر فاخته زان گوز * بر قافيهء خوب همىخواند اشعار كبكان بىآزار كه بر كوه بلندند * بىقهقهه يكبار نبينم كه بخندند جز خاربنان جايگه خود نپسندند * بر پهلو ازين نيمه بدان نيمه بدندند