رضا قليخان هدايت
1969
مجمع الفصحاء ( فارسي )
يكى خانه ديدم ز سنگ سياه * گذرگاه آن تنگ چون چنبرى گشادم در آن به افسونگرى * برافروختم [ زرّوار ] آذرى چراغى گرفتم چنان چون بود * ز زرّ هريوه سر خنجرى در آن خانه ديدم به يك پاى بر * عروسى كلان چون هيونى برى سفالين عروسى به مهر خداى * برو بر نه زرّى و نه زيورى ببسته سفالين كمر هفت هشت * فكنده به سر بر تنك معجرى چو آبستنان اشكم آورده پيش * چو خرما بنان پهن فرق سرى بسى خاك بنشسته بر فرق او * نهاده به سر بر گلين افسرى برو گردن ضخم چون ران پيل * كف پاى او گرد چون اسپرى دويدم من از مهر نزديك او * چنان چون بر خواهرى خواهرى ز فرق سرش باز كردم سبك * تنكتر ز پرّ پشه چادرى ستردم رخش را به سر آستين * زهر گرد و خاكى و خاكسترى فكندم كلاه گلين از سرش * چنان كز سر غازيى مغفرى بديدم به زير [ كلامش ] فراخ * دهانى و زير دهان حنجرى مر او را لبى زنگيانه سطبر * چنان چون ز جوعى لب اشترى و ليكن يكى سلسبيل سبيل * گشاده بد اندر [ ميانش ] درى خنجرى همى بوى مشك آمدش از دهان * چو بوى بخور آيد از مجمرى مرا عشق آن سلسبيلش گرفت * چو عشق پريچهرهء احورى ببردم ازو مهر دوشيزگى * وزان سلسبيلش زدم ساغرى يكى قطره زو بر كفم برچكيد * كف دست من گشت چون كوثرى ببوييدم از را وزان بوى او * برآمد ز هر موى من عبهرى به ساغر لب خويش بردم فراز * مرا هر لبى گشت چون شكّرى اميرى شدم آن زمان زان سبيل * ز لهو و طرب گرد من لشكرى يكى هاتف از خانه آواز داد * چو رامش برى نزد رامشگرى كه هست اين عروسى به مهر خداى * پريچهرهء سعترى منظرى